خاطرات کودکیم را می پویم ...
چه ساده بودیم و خاکی ...
بزرگترین دشمنم پسرخاله ای بود که در بازی مرا شکست داد بود! چه ساده بود دشمنی ها ... چه شیرین بود!
عشق زندگیم دخترخاله ای بود که یواشکی برایش شکلات میبردم! چه ساده بود عشق ها ...
بزرگترین مشغله ام برنامه ریزی برای آخر هفته!
...
میگویند وقتی خاطراتت بر امیدهایت غالب شد بدان که در حال پیر شدنی!
پس مــــن ... در آستانه مرگم!

امروز این متن رو توی اخبار دیدم. ساعتهاست بغض گلومو گرفته. میفهممش مخصوصا اونجا که از وضع درسش میگه. من میشناسم کسایی رو که تو وضعیت اسف بار اقتصادی تو بهترین دانشگاها درس میخونن و با کسایی که هیچ دغدغه ای ندارن رقابت میکنن. اینا خیلی .. خیلی .. خیلی روح بزرگی دارن ....

نامه دختر 26 ساله برای ظریف

سلام آقای ظریف
وقتتون بخیر
امیدوارم حالتون بهتر شده باشه
من یه دختر 26 ساله ایرانی ساکن ایرانم (ببخشید که نمیتونم خودم رو کامل معرفی کنم)
امیدوارم کامنت منو کامل بخونید

من متاهلم ، سه ساله که عقد کردم اما به خاطر مشکلات مالی نمیتونیم عروسی کنیم، شوهرم دانشجوی دکتراست و کار پیدا نمیکنه ...بی پولی و بی کاری دمار از روزگار ما در آورده، پدرم یه بازنشسته ست و از پس خرید جهزیه بر نمیاد.

من اخیرا کارشناسی ارشد نوبت روزانه قبول شدم، یکی از دانشگاه های عالی تهران، یکی از بهترین رشته ها، هفته ای 3 روز میام تهران. شاید باورتون نشه اما من از پس کرایه اتوبوسم به تهران بر نمیام ...من نمیتونم هفته ای 40 هزارتومن برای غذا و کرایه و ... هزینه کنم... شوهرم توان حمایت منو نداره و از پدرم هم نمیتونم پول بگیرم، وام دانشجویی هم که به جایی نمیرسه و هنوز ندادن ...بارها به انصراف از تحصیل فکر کردم اما بغض گلومو میگیره، چون من برای قبولی خیلی زحمت کشیدم... نمیدونم شما بچه دارین یا نه ، نمیدونم خودتون و بچه هاتون چطور درس خوندین اما همه امکانات خودتونو بذارید کنار و درس خوندن تو بدترین شرایطو تصور کنید. مدام فکر میکنم اینایی که میرن دانشگاه بین الملل چقدر پول دارن؟؟؟ چطوری من نمیتونم هفته ای 40 هزارتومن پول بدم برای درس و اونا .... دیگه دارم افسرده میشم

همین برنامه رو برای جهزیه هم دارم...همیشه عقد کردن برای دخترا یعنی مهمونی، گردش، خوشی، خرج کردن، مسافرت... منم نوعروسم، اما از این زندگی فقط یه چیز بهم رسیده ، اونم حسرته

من نمیخوام بهم بگین " متاسفم". من خودمو معرفی نکردم چون ترحم کسی رو نمیخوام. من فقط حقمو میخوام...

من ایرانی ام، چرا تو مملکت خودم، جایی که کل طایفه ام بخاطرش شهید و جانباز دادن رفاه ندارم؟؟؟ چرا بی کارم؟؟؟ چرا تغذیه خوب ندارم؟؟؟ چرا بی پولم؟؟؟ چرا با این معدل و این رزومه باهام مثل یه تفاله برخورد میشه؟؟؟ این انرژی هسته ای کو؟ کجاست؟ منو تو انرژی اتمی استخدام میکنن؟؟؟ یا شوهر استعداد درخشانمو؟؟؟ قبضامون که مدام گرونتر و زیادتر میشه، تابستونا که برق قطعه، پس کو تامین انرژی؟؟؟؟ ..چرا مملکت من راحت از دزدی 3 هزار میلیارد تومنی میگذره ولی 24 ساعت بنده به دو ریال یارانه ی مردم؟؟؟ یارانه ای که بودنش برای آدمایی مثل من معنی حفظ آبرو رو داره. تو این وضع گرونی...
 من فقط یه بار زندگی میکنم... میخوام شاد باشم... دیگه بسمه غصه خوردن...
... در عوض کار میخوام و پول و یه خونه نقلی با یه جهزیه ساده یه دفترچه بیمه
نمیدونید این آخری شده رویای من... من نمیدونم مشکل کمر شما چیه ولی درد شمارو خوب میفهمم. درد از کمر شروع میشه تا مچ پا میاد... انگار یه رشته داغ تو پای آدمه که کشیده میشه. من نمیتونستم برم دکتر اما علائم و دردامو تو اینترنت سرچ کردم و فهمیدم چه بیماری دارم. نه میشه ایستاد، نه میشه نشست، نه میشه خوابید... من اینجا به درد تسلیم میشم ... من میمیرم از درد اما نمیتونم برم دکتر ،نمیتونم ام آر آی بگیرم. چون بیمه ندارم، چون پول ندارم، هزینه های درمان سرسام آوره، سلامتی شده به قیمت خون آدم... خوش بحال شما که برای دردتون طبیب دارید (البته هرچی که دارید حلال و خوشتون. خدا به روزیتون برکت بده. انشاءالله که حالتونم خوب بشه.)، من از ترس اینکه شوهر و پدرم شرمنده م نشن به کسی نمیگم چقدر درد میکشم...

میبینید ... فرق من و شما همینه... زندگی من به یه تاره مو بنده ولی شما مسئولین زندگی آروم و قشنگتونو بی استرس ادامه میدین. واسه همینه که شما با خیال راحت خبر از مذاکرات بعدی میدید و من اشک تو چشام حلقه میزنه که ای خدااااااااا پس کی تموم میشه؟؟؟
همه اینارو گفتم که بدونید کسایی مثل من هستند که فقط زنده اند اما بارها و بارها آرزوی مرگ میکنند.
کاری کنید که تحریما تموم بشه، یه کاری کنید ارزونی بشه ، کرایه خونه کم بشه ، مواد غذایی ارزون بشه، بازار کار رونق پیدا کنه، دارو و درمان به قیمت خون آدم نباشه، امنیت و رفاه داشته باشیم. کاری کنید که منه بچه درس خون، منی که تو زندگیم فقط تلاش کردم، صبر کردم و پامو کج نذاشتم، بخاطر فشار اقتصادی تو این سن وسال این همه مریضی عصبی نداشته باشم و فکرم مدام پی انصراف از تحصیل نباشه، یه کاری کنید جوونا راحت ازدواج کنن اینطوری فسادم کم میشه. فقط یکم سریع تر ... میترسم آخرش به عمر ما قد نده.

تو رو خدا... دیگه بسه تحریم...
یکی میگفت باید قبر دهه شصتیا رو گودتر بکنند چون آرزوهای زیادی دارن که باید با خودشون به گور ببرن...
خواهش میکنم جواب کامنتمو بدید. یا حق

ساده بود ... سالها در کنار هم ... به عشق هم .........
سالها بعد در یک سینما .... با چند ردیف فاصله ... با خاطراتی فراموش شده ...
چقدر کوچک و حقیرست دنیا!

تا که قاصدک دوباره ...

خبری ازت بیاره ...

با یه دسته گل ارزون ...

پیشتم من زیر بارون ...

دانلود

زور دااره استادی که اندازه بز نمیفهمه برات کلاس بذاره نه؟؟؟؟ من خواااااااررر تورووووو عروووووس میکنم .. هنو ما ایرانیا رو نشناختی دیووووووث ..

قلب من مثل اتوبوس است ...
پر از مسافر ... پر از چمدانهای سنگین گذشته ... و پر از صندلی خالی ...
سر راه هم می خواهد در هر ایستگاهی بایستد.

عشق عمومی ... درد عمومی
شاید باید همین کار را کرد که می کنم.
باید تنها ماند.

(This Record is Adopted) + (Listening to ManoBaroon)

نگاه های زیر چشمی ... شـهوت های در آستانه فوران ... فرار از چشمان حریص آدمها قصه ی این روزهای من است ...

نان حلال

نان حلال خیلی خوب است. من نان حلال دوست دارم. ما باید همیشه دنبال نان حلال باشیم مثل آقا تقی. آقاتقي يك ماست‌بندي دارد. او هميشه پولِ آبِ مغازه را سر وقت مي‌دهد تا آبي كه در شيرها مي‌ريزد و ماست مي‌بندد حلال باشد. آقا تقي مي‌گويد: آدم بايد يك لقمه نان حلال به زن و بچه‌اش بدهد تا فردا كه سرش را گذاشت روي زمين و عمرش تمام شد، پشت سرش بد و بيراه نباشد...

دايي من كارمند يك شركت است. او مي‌گويد: تا مطمئن نشوم كه ارباب رجوع از ته دل راضي شده، از او رشوه نمي‌گيرم. آدم بايد دنبال نان حلال باشد. دايي‌ام مي‌گويد: من ارباب رجوع را مجبور مي‌كنم قسم بخورد كه راضي است و بعد رشوه مي‌گيرم!

عموي من يك غذاخوري دارد. عمو هميشه حواسش است كه غذاي خوبي به مردم بدهد. او مي‌گويد: در غذاخوري ما از گوشت حيوانات پير استفاده نمي‌شود و هر چه ذبح مي‌كنيم كره الاغ است كه گوشتش تُرد و تازه است و كبابش خوب در مي‌آيد. او حتماً چك مي‌كند كه كره الاغ‌ها سالم باشند وگرنه آن‌ها را ذبح نمي‌كند. عمويم مي‌گويد: ارزش يك لقمه نان حلال از همه‌ي پول‌هاي دنيا بيشتر است!! آدم بايد حلال و حروم نكند. عمو مي‌گويد: تا پول آدم حلال نباشد، بركت نمي‌كند. پول حرام بي‌بركت است.

من فكر مي‌كنم پدر من پولش حرام است؛ چون هيچ‌وقت بركت ندارد و هميشه وسط برج كم مي‌آورد. تازه يارانه‌ها را خرج مي‌كند و پول آب و برق و گاز را نداريم كه بدهيم. ماه قبل گاز ما را قطع كردند چون پولش را نداده بوديم. ديشب مي‌خواستم به پدرم بگويم: اگر دنبال يك لقمه نان حلال بودي، پول ما بركت مي‌كرد و هميشه پول داشتيم؛ اما جرأت نكردم.

اي كاش پدر من هم آدم حلال خوري بود!!!

کدام را میپسندی؟

پایانی خوش، در زمانی که خود میخواهی و در اوج ...

یا ...

پایانی نامعلوم، در زمانی نامعلوم و در وضعیتی نامعلوم ...

آخر اون همه لبخند و ســـرود .. چشم پرحســــادت زمونه بود ........

متنفرم از این سفرهای اجباری ... تازه عادت کرده بودم ب وطن ... و باز رسید ایام غربت ...

Korn

ما بی نظیریم! ما بی همتاییم! ما ایرانی ها مثل و مانند نداریم!

میگویند نگویید "فاحشـــه" بگویید "کارگر جنســــی" ....

و چه زیبا کلمات را میسازیم ... و چه ساده روح ها را نابود میکنیم ...

چیستان!

چیستان
.
.
.
.
.
بدون اینکه جواب رو ببینید خودتون رو بسنجید ببینید میتونید جواب بدید ؟
.
.
.
خانومی امروز 22 سال سن دارد.
4ساله دیگر سنه خانووم 8 برابره سنه بچه می شود.
پدر این بچه اکنون کجاست...؟؟؟؟

ادامه نوشته

به بعضیام باید گفتـــــ: من چشم میذارم ... تو فقط گمـــشو ...

No DesCripTion!

برای تکـ تکـ ــ نوتـــ هایتـــ مرثیه ای دارمـــ بس دراز ...

من باران رو به آتش کشیدم ...
و خودم و تو رو به قلب شعله ها پرت کردم ...
اونجا بود که مردن یه چیزی رو حس کردم ...
چون میدونستم این آخرین بار بود ... آخرین بار ...

مثل همیشه تاتر سنگ فرش خیابان را در مسیرم نگاه میکنم ...
ولی صدای چند کودک که کلمات نامفهمومی بر زبان می آورند توجهم را جلب میکند. به دنبال صاحب صدا می گردم که در فاصله ای دورتر تو را میبینم ... چشم هایم به چشمهایت خیره می شود. نگاه سردت را به خیابان دوخته ای. رهگذران را نمیبینی ... ولی چشمهای رهگذران سرتاپایت را میجورند ...
می اندیشم ... به چه فکر میکنی؟ به عشقی که زمانی برایت معنا داشت؟ به معنای روزگار؟ به فلسفه حیات؟؟؟!
ناخودآگاه نزدیکت میشوم ... تا جاییکه که دیگر فاصله ای بینمان نمانده جز یک دیوار سرد شیشه ای ... نرهایی با چهره های برافروخته و لبانی سیاه کلمات شرم آوری بر زبان می آورند و نعره میکشند. خودم را به کری می زنم و به تو خیره می شوم و تو همچنان به نقطه ای نامعلوم مینگری ... نمیدانم صداهای پشت شیشه را میشنوی؟
مگر تو چه کم داری از معشوق زیباروی غزل های حافظ؟ چرا برای تو شعر نمیسرایند؟ چرا تورا تا عرش بالا نمیبرند؟ ... در افکار خود غرقم که ناگهان اضطراب را در چهره ات میبینم ... دیگر خبری از آن نگاه عمیق نیست ... با عجله بلند میشوی و نگاه سریعی به جمعیت می اندازی ... ترس را در چشمانت میخوانم. خوب میشناسم این احساس را، خود خودش است ... وقت رفتن است ولی توان رفتن نیست ... هرچه باشد جهنم نگاه های هوس آلود در برابر جهنم دست های هوس آلود بهشت است!
...
سرانجام میروی و من هنوز در فکرم ... هنوز هزاران سوال دارم. باید پشت شیشه تنهاییت بمانم تا جواب سوالهایم را بدهی ... ولی بیم آن دارم که باز بیایی و به نقطه ای نامعلوم خیره شوی و مرا نبینی .... شکسته تر از قبل ... مبهم تر از قبل .............

پ.ن: در برخی مناطق کشور هلند مراکز خدمات جنـسی همانند فروشگاهها ویترین دارند. روسـپـی ها برای جلب بیشتر مشتری با ظاهری نامناسب در ویترین قرار داده می شوند و مشتری ها آنها را سفارش میدهند ...

یه وقتایی خونم به جوش میاد ... احدی نمیتونه آرومم کنه ... نه اینکه فکـ کنی داد و بیداد میکنم ... نه ... حتی شاید بقیه نفهمن عصبی شدم ولی خودم کـ میدونم ... اون وقتاست که باید تنها باشم و خودمو آروم کنم ... این وبلاگ محل خلوت منه. جایی کـ میتونم با خودم هرچی میخوام بگم ... نگران هیچی هم نباشم. اینجا واسه من مثه یه ماده حیاتیه کـ نبودنش به قیمت جونم تموم میشه ... اگه پستهام نظردهی نداره چون بیشترش حرفام با خودمه که به کسی مربوط نیست!
بعضی وقتا که به وبلاگم نگاه میکنم واقعا خنده م میگیره! هیچ چیزش شبیه یک وبلاگ نیست. ای وبلاگ خاطره دوران خوب منه ... خاطره زمانی که تو این غربت لعنتی نبودم ... و چه تناسب عجیبی دارد غرب وحشی و غربت اهلی! بگذریم. قالبش رو هیچ وقت یادم نمیره که با چه ذوق و شوقی نوشتم. اون زمانایی که خیلی توی خط قالب نویسی بودم ... یادش بخیر! چه دورانی بود! اسم وبلاگو که نگو!! اون اوایل که ترول توی فیسبوکـ اومده بود خیلی باهاش حال کردم و این وبلاگو ساختم که عکس های ترول رو شیر کنم! ولی چی شد! این وبلاگ تبدیل شد به جایی برای گفتن چیزهای نگفتنیم ...
بعضی وقتها فکر میکنم اگه اطرافیانم این وبلاگو ببینن واقعا شاخ درمیارن! رکـ بگم واقعا خوشحالم ک کسایی که میان وبلاگم منو نمیشناسن ... اکثر کسایی کـ تو زندگی بیرون اینجا باهاشون آشنام فکـ میکنن من یه آدم بی دغدغه م کـ هیچ آرزویی ندارم کـ بهش نرسیده باشم! چیزی کـ زیاد میشنوم: خوش بـ حالت! اونا کـ خبر ندارن من چه آرزوهای کوچیکی دارم ... اگه آرزوهامو بهشون بگم حتما میگن خوشی زده زیر دلت! اونا کـ نمیدونن مشکل من اینه کـ هرچیزی رو کـ میخوام رو بـ دست میارم و بعدش میمونم کـ حالا دنبال چی باشم؟! حالا هدفم چی باشه؟! اونا فکـ میکنن این موفقیته کـ آدم تو زندگیش و درسش هرچی میخواد بـ دست بیاره ولی واقعا هست؟؟ من فکر میکنم زندگی موفق رو کسی داره که لحظه ای بی هدف نباشه و هدفهاش هم اونقدر بزرگ باشن که کل زندگیش دنبال اون هدفها باشه. تو این غربت آدم تازه به یاد خوبی های دینش میوفته. تازه میبینه چقد از مشکلای این آدما به خاطر بی دینیه. وقتی هیچ کس برات جوابی نداره ... این دینته که بهت اشاره میکنه: "بیا اینجا" جدیدا گرایش عجیبی به فلسفه دینی پیدا کردم. فقط هدفای متعالی دینه که میتونه منو سَتیسفای کنه.

اون وقتایی که میخوای داااااااد بزنی ...

...

ﮐــــــﺎﺵ ﻣـﺨــــــﺎﺑـــﺮﺍﺕ
ﯾـــﻪ ﺭﻭﺯ ﺻـﺒــــﺢ ﺑـﻬـــﺖ ﺍﺱ ﺍﻡ ﺍﺱ ﻣـﯿــــﺪﺍﺩ :
ﻣﺸﺘﺮﮎ ﻣﺤﺘﺮﻡ ﻭ ﻋﺰﯾﺰ ﻣﺎ،
ﺷﻤﺎ ﻗﺒﻼ ﺩﺭ ﻃﻮﻝ ﺭﻭﺯ ﻓﻼﻥ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﺭﻭ ﺩﻭﯾﺴﺖ ﺑﺎﺭ ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﯽ
ﺍﺱ ﺍﻡ ﺍﺱ ﮐﻪ ﺣﺮﻓﺶ ﺭﻭ ﻧﺰﻥ
ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺯﯾﺎﺩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺣﺴﺎﺏ ﮐﺘﺎﺑﺶ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﻤﻮﻥ ﺩﺭ ﻣﯿﺮﻓﺖ
ﺣﺘﯽ ﺑﻌﻀﯽ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﺍﺱ ﺍﻡ ﺍﺱ ﻫﺎﺗﻮﻥ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺧﻮﺷﮕﻞ ﺑﻮﺩ
ﮐﻪ ﺑﺮﺍ ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﺳﯿﻮﺵ ﻣﯿﮑﺮﺩﯾﻢ
ﺣﺘﯽ ﯾﻪ ﺷﺐ، ( ﭘﺎﯾﯿﺰ ﺑﻮﺩ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ )
ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺣﺮﻓﺎﯼ ﺧﺸﮕﻞ ﺧﺸﮕﻞ ﻣﯿﺰﺩﯾﻦ ﻭ ﻣﺎ ﻫﻢ ﻫﯽ ﮔﻮﺵ ﻣﯿﺪﺍﺩﯾﻢ
ﮐﻪ ﭘﺎﯼ ﺗﻠﻔﻦ ﺧﻮﺍﺑﻤﻮﻥ ﺑﺮﺩ
ﯾﺎﺩﻣﻮﻥ ﺭﻓﺖ ﺑﻘﯿﻪ ﭘﻮﻝ ﺗﻠﻔﻦ ﺷﻤﺎ ﺭﻭ ﺣﺴﺎﺏ ﮐﺘﺎﺏ ﮐﻨﯿﻢ
ﺣﺎﻻ ﻣﺸﺘﺮﮎ ﻣﺤﺘﺮﻡ ﻭ ﻋﺰﯾﺰ،
ﭼﯽ ﺷﺪﻩ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﺍ ﺩﯾﮕﻪ ﺧﺒﺮﯼ ﺍﺯﺕ ﻧﯿﺴﺖ؟
ﭼﯿﺰﯼ ﺷﺪﻩ؟
ﭼﺮﺍ ﺍﻭﻥ ﺷﻤﺎﺭﻫﻪ ﺭﻭ ﺩﯾﮕﻪ ﻧﻤﯿﮕﯿﺮﯼ؟
ﯾﻪ ﺍﺱ ﺍﻡ ﺍﺱ ﺧﺎﻟﯽ ﻫﻢ ﺣﺘﯽ ﻧﻤﯿﺪﯼ
ﻣﻦِ ﻣﺨﺎﺑﺮﺍﺕ، ﺍﻭﻥ ﺩﻭﺭﻩ ﺭﻭ ﺑﺎﻫﺎﺗﻮﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻡ، ﺣﻘﻤﻪ ﮐﻪ ﺑﺪﻭﻧﻢ
ﺗﻮ ﻫﻢ ﺍﺱ ﺍﻡ ﺍﺱ ﺑﺪﯼ ﺑﮕﯽ : ﺑﯿﺨﯿﺎﻝ ﺭﻓﯿﻖ، ﺍﯾﻦ ﺭﻭزﺍ ﻫﻢ میگذره!

دیگر بس است تسلیم بودن ... آمدنم به خواستم نبود ... رفتنم را اراده خواهم کرد ...

گفتم خدایا تا ابد باید تقاص این نزدیکی بالاجبار را بدهم؟ پوزخندی شیرین زد و گفت: شما؟؟ ...

زندگی ها در راه است ... مردن ها به پایان نزدیک است!

Sound of Soul ...

Yiruma represents ... -adapted from Melodic-

یک وقت هایی باید رفت ...
یک وقت هایی باید کشید و سربرنیاورد ...
یک وقت هایی باید نگفت و نشنید ...
یک وقت هایی باید گریـــست ...
یک وقت هایی ... باید ... مُرد ...
... تا طعم زندگی را چشید ...