یه وقتایی خونم به جوش میاد ... احدی نمیتونه آرومم کنه ... نه اینکه فکـ کنی داد و بیداد میکنم ... نه ... حتی شاید بقیه نفهمن عصبی شدم ولی خودم کـ میدونم ... اون وقتاست که باید تنها باشم و خودمو آروم کنم ... این وبلاگ محل خلوت منه. جایی کـ میتونم با خودم هرچی میخوام بگم ... نگران هیچی هم نباشم. اینجا واسه من مثه یه ماده حیاتیه کـ نبودنش به قیمت جونم تموم میشه ... اگه پستهام نظردهی نداره چون بیشترش حرفام با خودمه که به کسی مربوط نیست!
بعضی وقتا که به وبلاگم نگاه میکنم واقعا خنده م میگیره! هیچ چیزش شبیه یک وبلاگ نیست. ای وبلاگ خاطره دوران خوب منه ... خاطره زمانی که تو این غربت لعنتی نبودم ... و چه تناسب عجیبی دارد غرب وحشی و غربت اهلی! بگذریم. قالبش رو هیچ وقت یادم نمیره که با چه ذوق و شوقی نوشتم. اون زمانایی که خیلی توی خط قالب نویسی بودم ... یادش بخیر! چه دورانی بود! اسم وبلاگو که نگو!! اون اوایل که ترول توی فیسبوکـ اومده بود خیلی باهاش حال کردم و این وبلاگو ساختم که عکس های ترول رو شیر کنم! ولی چی شد! این وبلاگ تبدیل شد به جایی برای گفتن چیزهای نگفتنیم ...
بعضی وقتها فکر میکنم اگه اطرافیانم این وبلاگو ببینن واقعا شاخ درمیارن! رکـ بگم واقعا خوشحالم ک کسایی که میان وبلاگم منو نمیشناسن ... اکثر کسایی کـ تو زندگی بیرون اینجا باهاشون آشنام فکـ میکنن من یه آدم بی دغدغه م کـ هیچ آرزویی ندارم کـ بهش نرسیده باشم! چیزی کـ زیاد میشنوم: خوش بـ حالت! اونا کـ خبر ندارن من چه آرزوهای کوچیکی دارم ... اگه آرزوهامو بهشون بگم حتما میگن خوشی زده زیر دلت! اونا کـ نمیدونن مشکل من اینه کـ هرچیزی رو کـ میخوام رو بـ دست میارم و بعدش میمونم کـ حالا دنبال چی باشم؟! حالا هدفم چی باشه؟! اونا فکـ میکنن این موفقیته کـ آدم تو زندگیش و درسش هرچی میخواد بـ دست بیاره ولی واقعا هست؟؟ من فکر میکنم زندگی موفق رو کسی داره که لحظه ای بی هدف نباشه و هدفهاش هم اونقدر بزرگ باشن که کل زندگیش دنبال اون هدفها باشه. تو این غربت آدم تازه به یاد خوبی های دینش میوفته. تازه میبینه چقد از مشکلای این آدما به خاطر بی دینیه. وقتی هیچ کس برات جوابی نداره ... این دینته که بهت اشاره میکنه: "بیا اینجا" جدیدا گرایش عجیبی به فلسفه دینی پیدا کردم. فقط هدفای متعالی دینه که میتونه منو سَتیسفای کنه.