بدتر از بلاتکلیفی هم حسی هست؟ واقعا دارم دیوونه میشم از این بلاتکلیفی. وضعیتم شده مثه این پازلای 1000 تکه. همه چیز هست و هیچ تکه ای گم نشده ولی نمیدونم چجوری بچینمشون! نمیدونم ترتیب درست کارام رو چجوری تنظیم کنم که برا هیچ کدومشون مشکلی پیش نیاد. چقدر سخته آدم همه کاراش رو خودش بکنه. کاش یه برنامه ای میدادن دست آدم میگفتن پسر جان! طبق همین برو جلو. تا ما دیگه اینقد سردرگم نباشیم..

موزیک وبلاگ رو عوض کردم و قطعه ای از تک نوازی ویولون فیلم فهرست شیندلر رو گذاشتم. عاشق موزیک این فیلمم

+ هوس کردم یه قالب متفاوت برا وبلاگم طراحی کنم! ببینم چی میشه اگه وقت شد که حتما ردیفش میکنم

کودکی به پدرش گفت: «پدر دیروز سر چارراه حاجی فیروز دیدم.
بیچاره! چه اداهایی از خودش در می آورد تا مردم به او پول بدهند،ولی پدر،من خیلی از او خوشم آمد،نه به خاطر اینکه ادا در می آورد و می رقصید،به خاطر اینکه چشم هایش خیلی شبیه تو بود ...»
از فردا،مردم حاجی فیروز را با عینک دودی سر چارراه می دیدند ...

پی نوشت:
خداوندا ......
قیامتت را بر پا کن!!!
تو اگر خسته نشده ای ، ما عجیب خسته ایم ..

چندتا؟

به قول فیســـبوکیــا چندتا لایک داره؟؟؟

پ.ن: عکسه پاک شده بی شرف!

حس نوستالژیک!

وبلاگ نویسیو حدود 5 سال پیش شروع کردم. از همین بلاگفا. اوایل فقط مطلب کپی میکردم و هی وبلاگمو حجیم میکردم و کد میزاشتم و ... بعد کم کم دیدم ای بابا ای بلاگفا فایده نداره همه چیرو بسته گفتم میرم وردپرس رفتم و کلی تو وردپرس وبلاگ نویسی کردم بعد دیدم اونم فایده نداره رفتم یه سایت واسه خودم ساختم بعد زدم تو خط توسعه وب و کنارش شدید معتاد فیس بوکــ هم شده بودم و ... سرتو درد نیارم! یه دفه همشو گذاشتم کنار! برگشتم همون جایی که 5 سال قبل بودم. مثه کسی که از خونه ش میره کل دنیا رو میگرده و دوباره برمیگرده خونه! چون میفهمه هیچ جا خونه نمیشه. منم فهمیدم یه وبسایت مجهز با یه برنامه نویسی خفن نمیخوام فقط یه گوشه ای رو میخوام که توش بنویسم. همین. واقعا یه آرامش خاصی میده به آدم این وبلاگ نویسی. مخصوصا با این حس نوستالژیکی که بلاگفا میده ..

Blog's music changed to: Sweet Spot _ by J.L ft Flo rida

هاتــــــــــــــ !

طرف بهم پی ام داده : " من خیلی هـــــاتــــم "
 
خوب ینی چی...!؟   
ینی گرمتـــــه؟؟؟     
ینی فوتت کنم من الان ؟؟؟

در سوگ بزرگ مرد تئاتر

نه قلم زیبایی دارم نه بیان شیوایی. فقط میتوانم بگویم استاد رفت .. به همین سادگی

+ تئاتر ایران بی‌هویت شد

تفاوت در حد تیم ملی!

عکس زیر لیست پشنهاد های گوگل بعد از تایپ کلمه "چگونه" یا معادل انگلیسی آن "how"هست. همون طور که میدونید این لیست گوگل بر اساس بیشترین عبارات سرچ شده نشون داده میشه. یه مقایسه ای بکنید بین سوالاتی که برای دوستان فارسی زبان و انگلیسی زبان پیش میاد :)

کلا ایرانی جماعت همه سوالاشون حول خوشگل شدن و جذاب شدن و ... میچرخه! :))

پ.ن: این خارجی ها هم چه سوالایی براشون پیش میادا! how to boil eggs !! فک کن!!

بادی بیلدینگ :))

منبع: http://www.iranhobbies.com

پیش داوری ممنوع!

خواهش کنم؟ نه خدایی قسمتون بدم؟ جون عزیزتون کل مقدسات و هنجارهای خودساخته رو فقط یک ربع بذارین کنار و بی طرفانه این مطلب رو بخونید:

" دائی غیرتی من سید محمد وقتی شعر » به من کسی گفت بی غیرت!» من را در کتاب بی بند و بار را خواند، بعد از دقایقی تامل گفت:« درسته زیبا! که من خودم خیلی به غیرت و ناموس پای بندم ولی نوشته تو مرا یاد ماجرائی انداخت که شاید بین من و دوست صمیمی ام آقای جوادی تا به امروز یک راز مانده.

آقای جوادی یک مـغازه خرید و فروش اتومبیل داشت. او یک روز از دوست و آشناهایش می خواهد که برای پادوئی و کارهای مختلف او کارگر ساده ای را پیدا کنند.

چند روز بعد یک جوان دهاتی 23-22 ساله قوی هیکل ترک زبان و به قول خودمان «زرت ترکی» به او مراجعه کرد که به زحمت هم فارسی صحبت می کرد.

- خب پسرجان اسمت چیه و اهل کجائی؟ از خودت کمی بگو!

- کوچک شوما کریم!!! اهل شبسترم نزدیک تبریز! تا سوم راهنمائی درس خوندم، اما هر کاری بگید خوب بلدم!

- خب کریم! تو می تونی با من ترکی حرف بزنی. منم آذری ام! ببین پسرجان! این مغازه را باید تمیز کنی، مواظب غریبه ها باشی، و به خونه من هم که همین نزدیکی هاست سر بزنی و وسایل و خریدهائی که مادرم داره را برایش انجام بدی و از این کارها خلاصه….

بهرحال اگر پسر خوبی باشی با هم می تونیم خیلی خوب کنار بیائیم. من با مادر پیرم که مریضه زندگی می کنم. او همیشه خونه است و کمردرد و صد تا ناراحتی داره…. خرج زندگی ات هم با من، همین جا هم می تونی بخوابی تو اتاق کوچک بالا.

- چشم آگا! اجر شوما با خدا! موطمین باشی. از عهده همه آمدم!

کریم از فردا صبح در مغازه مشغول کار شد...

ادامه نوشته

 به بعضیا تو زندگی باید گُفت.. من چشم میذارم.. تو فقط گُمشو ...

P.s: blog's music changed to "Set Fire To The Love Song" - Selena Feat. Adele
lOve this :yeaH \m/

بسی حال کردیم!

راسته كه خدا از روح خودش تو بدن انسان دميد‎

چند وقت پيش با پدر و مادرم رفته بوديم رستوران كه هم آشپزخانه بود هم چند تا ميز گذاشته بود براي مشتريها افراد زيادي اونجا نبودن، 3نفر ما بوديم با يه زن و شوهر جوان و يه پيرزن پير مرد كه نهايتا 60-70 سالشون بود

ما غذا مون رو سفارش داده بوديم كه يه جوان نسبتا 35 ساله اومد تو رستوران يه چند دقيقه اي گذشته بود كه اون جوانه گوشيش زنگ خورد، البته من با اينكه بهش نزديك بودم ولي صداي زنگ خوردن گوشيش رو نشنيدم، بگذريم شروع كرد با صداي بلند صحبت كردن و بعد از اينكه صحبتش تمام شد رو كرد به همه ما ها و با خوشحالي گفت كه خدا بعد از 8 سال يه بچه بهشون داده و همينطور كه داشت از خوشحالي ذوق ميكرد روكرد به صندوق دار رستوران و گفت اين چند نفر مشتريتون مهمونه من هستن ميخوام شيرينيه بچم رو بهشون بدم.

به همشون باقالي پلو با ماهيچه بده، خوب ما همه گيمون با تعجب و خوشحالي داشتيم بهش نگاه ميكرديم كه من از روي صندليم بلند شدم و رفتم طرفش، اول بوسش كردم و بهش تبريك گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذا مون رو سفارش داديم و مزاحم شما نميشيم، اما بلاخره با اسرار زياد پول غذاي ما و اون زن و شوهر جوان و اون پيره زن پيره مرد رو حساب كرد و با غذاي خودش كه سفارش داده بود از رستوران خارج شد.

خب اين جريان تا اين جاش معمولي و زيبا بود، اما اونجايي خيلي تعجب كردم كه ديشب با دوستام رفتيم سينما كه تو صف براي گرفتن بليط ايستاده بوديم، ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو ديدم كه با يه دختر بچه 4-5 ساله ايستاده بود تو صف، از دوستام جدا شدم و يه جوري كه متوجه من نشه نزديكش شدم و باز هم با تعجب ديدم كه دختره داره اون جوان رو بابا خطاب ميكنه.

ديگه داشتم از كنجكاوي ميمردم، دل زدم به دريا و رفتم از پشت زدم رو كتفش، به محض اينكه برگشت من رو شناخت، يه ذره رنگ و روش پريد، اول با هم سلام و عليك كرديم بعد من با طعنه بهش گفتم، ماشالله از 2-3 هفته پيش بچتون بدنيا اومدو بزرگم شده، همينطور كه داشتم صحبت ميكردم پريد تو حرفم گفت، داداش او جريان يه دروغ بود، يه دروغ شيرين كه خودم ميدونم و خداي خودم.

ديگه با هزار خواهشو تمنا گفت .... اون روز وقتي وارد رستوران شدم دستام كثيف بود و قبل از هر كاري رفتم دستام رو شستم، همينطور كه داشتم دستام رو ميشستم صداي اون پيرمرد و پير زن رو شنيدم البته اونا نميتونستن منو ببينن كه دارن با خنده باهم صحبت ميكنن، پيرزن گفت كاشكي مي شد يكم ولخرجي كني امروز يه باقالي پلو با ماهيچه بخوريم، الان يه سال ميشه كه ماهيچه نخوردم، پير مرده در جوابش گفت، ببين امدي نسازيها قرار شد بريم رستوران و يه سوپ بخريم و برگرديم خونه اينم فقط بخاطر اينكه حوصلت سر رفته بود، من اگه الان هم بخوام ولخرجي كنم نميتونم بخاطر اينكه 18 هزار تومان بيشتر تا سر برج برامون نمونده.

همينطور كه داشتن با هم صحبت ميكردن او كسي كه سفارش غذا رو ميگيره اومد سر ميزشون و گفت چي ميل دارين، پيرمرده هم بيدرنگ جواب داد، پسرم ما هردومون مريضيم اگه ميشه دو تا سوپ با يه دونه از اون نوناي داغتون برامون بيار.

من تو حالو هواي خودم نبودم همينطور اب باز بود و داشت هدر ميرفت، تمام بدنم سرد شده بود احساس كردم دارم ميميرم، رو كردم به اسمون و گفتم خدا شكرت فقط كمكم كن، بعد امدم بيرون يه جوري فيلم بازي كردم كه اون پير زنه بتونه يه باقالي پلو با ماهيچه بخوره همين.

ازش پرسيدم كه چرا ديگه پول غذاي بقيه رو دادي ماهاكه ديگه احتياج نداشتيم، گفت داداشمي، پول غذاي شما كه سهل بود من حاضرم دنياي خودم و بچم رو بدم ولي ابروي يه انسان رو تحقير نكنم، اين و گفت و رفت.

يادم نمياد كه باهاش خداحافظي كردم يا نه، ولي يادمه كه چند ساعت روي جدول نشسته بودم و به دروديوار نگاه ميكردم و مبهوت بودم، واقعا راسته كه خدا از روح خودش تو بدن انسان دميد.

چه فایده که اشکـــ هایم را نثارت کنم! تویی که عکس مبهمی از شب های تاریکمی! برو به جایی که تعلق داری .. زبالـــــــــــه دان تاریخ ذهن مغشـــوشم!

+ عکس تزئینی است!


فارغ از هر کیش و آئین ..

فارغ از آن
فارغ از این
فارغ از دین
فارغ از هر کیش و آئین
مهربانی را بیاموز . . .

true love

دختر 5 ساله ای از برادرش پرسید معنی عشق چیست

برادرش جواب داد : عشق یعنی تو هر روز شكلات من رو از كوله پشتی مدرسه ام بر میداری

و من هر روز بازهم شكلاتم رو همونجا میگذارم

دوچرخه سواری با خدا

من در ابتدا خداوند را یک ناظر ، مانند یک رئیس یا یک قاضی میدانستم که
دنبال شناسائی خطاهائی است که من انجام داده ام و بدین طریق خداوند
میداند وقتی که من مردم ، شایسته بهشت هستم و یا مستحق جهنم ...!


وقتی قدرت فهم من بیشتر شد ، به نظرم رسید که گویا زندگی تقریبا مانند
دوچرخه سواردی با یک دوچرخه دو نفره است و دریافتم که خدا در صندلی عقب
در پا زدن به من کمک میکند...


نمیدانم چه زمانی بود که خدا به من پیشنهاد داد جایمان را عوض کنیم... از
آن موقع زندگی ام بسیار فرق کرد ، زندگی ام با نیروی افزوده شده او خیلی
بهتر شد ، وقتی کنترل زندگی دست من بود من راه را میدانستم و تقریبا
برایم خسته کننده بود ولی تکراری و قابل پیش بینی و معمولا فاصله ها را
از کوتاهترین مسیر میرفتم...
ادامه نوشته

یک دوربین مخفی متفاوت


2×2=4

دعوا که نداریم میخوایم یه بررسی منطقی و ساده بکنیم.

چند وقت پیش توی یک بخش خبری دیدم که خبرنگار تو یک گزارش اینجوری شروع کرد که اینقد صحبت از فرار مغزها میشه میخوایم ببینیم این واقعا وجود داره یا نه؟ بعدش رفته بود خوابگاه شریف و با شاگرد اول برق ارشد شریف مصاحبه کرده بود و خلاصه ...

یک سوال پیش میاد. آیا ممکنه شاگرد اول برق شریف در شریف نباشه؟ شاگرد اول برق شریف یکی از دانشجوهای شریفه که معدلش از همه بیشتره. دقت کردید یکی از دانشجوهای شریف. بذارید با مثال بگم. فکر کنید علی و رضا و مهران دانشجوهای شریفن. معدل علی:19 معدل رضا:18 معدل مهران:17
حالا علی و رضا میرن خارج. خوب الان شاگرد اول شریف کیه؟ علی؟ نه چون علی دیگه دانشجوی شریف نیست. الان مهران شاگرد اوله

تو این مورد هم همینه. این آقایی که باهاش مصاحبه شد واقعا شاگرد اول شریفه. ولی با شرایطی که گفتم. ضمنا یکی از دوستام که شریف میخوند چیزی میگفت که مو به تن آدم سیخ میکنه. میگفت از 22 نفر دانشجوی ارشد برق شریف پارسال 20 نفرشون قبل تموم شدن دوره ارشد رفتن خارج!

ناگفته نمونه دانشگاههای دیگه هم تراز شریف مثل دانشگاهی که خودم اونجا درس میخونم هم شرایطش کم و بیش همینه. و بدبختی اینه که اکثر این افراد عشق خارج نیستن، مجبور میشن برن...

نمیدونم کی میخواد این وضع درست بشه..

یعنی ... تو روحتون!

مملکتی که صداوسیماش تو برنامه راز بقا جفت گیری مارمولکو سانسور میکنه نباید فکری برای اصلاحش کرد، باید کلا درشو تخته کرد!

داستان تمام نشدنی ما!

منم درگیری دارم با این استادا! این استادای ما تابستون که میشه فرتی جیم میکنن میرن آمریکا! برای اعتراض به نمره باید با ایمیل در ارتباط باشی باهشون! این ایمیلیه که به یکی از استادایی که خیلی رو اعصابمه زدم:

استاد جون مادرت..
استاد ترم آخریم...
استاد باید معدل الف بشم..
استاد امتحانو خوب دادم بدخط بوده نتونستی بخونی..
استاد اصلا پاشو بیا اینجا رودررو حرف بزنیم..
استاد نذار دهنم باز بشه..........
استاد ................................................

P.s : Blog's music changed to Yumeji's Theme