مثل همیشه تاتر سنگ فرش خیابان را در مسیرم نگاه میکنم ...
ولی صدای چند کودک که کلمات نامفهمومی بر زبان می آورند توجهم را جلب میکند. به دنبال صاحب صدا می گردم که در فاصله ای دورتر تو را میبینم ... چشم هایم به چشمهایت خیره می شود. نگاه سردت را به خیابان دوخته ای. رهگذران را نمیبینی ... ولی چشمهای رهگذران سرتاپایت را میجورند ...
می اندیشم ... به چه فکر میکنی؟ به عشقی که زمانی برایت معنا داشت؟ به معنای روزگار؟ به فلسفه حیات؟؟؟!
ناخودآگاه نزدیکت میشوم ... تا جاییکه که دیگر فاصله ای بینمان نمانده جز یک دیوار سرد شیشه ای ... نرهایی با چهره های برافروخته و لبانی سیاه کلمات شرم آوری بر زبان می آورند و نعره میکشند. خودم را به کری می زنم و به تو خیره می شوم و تو همچنان به نقطه ای نامعلوم مینگری ... نمیدانم صداهای پشت شیشه را میشنوی؟
مگر تو چه کم داری از معشوق زیباروی غزل های حافظ؟ چرا برای تو شعر نمیسرایند؟ چرا تورا تا عرش بالا نمیبرند؟ ... در افکار خود غرقم که ناگهان اضطراب را در چهره ات میبینم ... دیگر خبری از آن نگاه عمیق نیست ... با عجله بلند میشوی و نگاه سریعی به جمعیت می اندازی ... ترس را در چشمانت میخوانم. خوب میشناسم این احساس را، خود خودش است ... وقت رفتن است ولی توان رفتن نیست ... هرچه باشد جهنم نگاه های هوس آلود در برابر جهنم دست های هوس آلود بهشت است!
...
سرانجام میروی و من هنوز در فکرم ... هنوز هزاران سوال دارم. باید پشت شیشه تنهاییت بمانم تا جواب سوالهایم را بدهی ... ولی بیم آن دارم که باز بیایی و به نقطه ای نامعلوم خیره شوی و مرا نبینی .... شکسته تر از قبل ... مبهم تر از قبل .............
پ.ن: در برخی مناطق کشور هلند مراکز خدمات جنـسی همانند فروشگاهها ویترین دارند. روسـپـی ها برای جلب بیشتر مشتری با ظاهری نامناسب در ویترین قرار داده می شوند و مشتری ها آنها را سفارش میدهند ...
ولی صدای چند کودک که کلمات نامفهمومی بر زبان می آورند توجهم را جلب میکند. به دنبال صاحب صدا می گردم که در فاصله ای دورتر تو را میبینم ... چشم هایم به چشمهایت خیره می شود. نگاه سردت را به خیابان دوخته ای. رهگذران را نمیبینی ... ولی چشمهای رهگذران سرتاپایت را میجورند ...
می اندیشم ... به چه فکر میکنی؟ به عشقی که زمانی برایت معنا داشت؟ به معنای روزگار؟ به فلسفه حیات؟؟؟!
ناخودآگاه نزدیکت میشوم ... تا جاییکه که دیگر فاصله ای بینمان نمانده جز یک دیوار سرد شیشه ای ... نرهایی با چهره های برافروخته و لبانی سیاه کلمات شرم آوری بر زبان می آورند و نعره میکشند. خودم را به کری می زنم و به تو خیره می شوم و تو همچنان به نقطه ای نامعلوم مینگری ... نمیدانم صداهای پشت شیشه را میشنوی؟
مگر تو چه کم داری از معشوق زیباروی غزل های حافظ؟ چرا برای تو شعر نمیسرایند؟ چرا تورا تا عرش بالا نمیبرند؟ ... در افکار خود غرقم که ناگهان اضطراب را در چهره ات میبینم ... دیگر خبری از آن نگاه عمیق نیست ... با عجله بلند میشوی و نگاه سریعی به جمعیت می اندازی ... ترس را در چشمانت میخوانم. خوب میشناسم این احساس را، خود خودش است ... وقت رفتن است ولی توان رفتن نیست ... هرچه باشد جهنم نگاه های هوس آلود در برابر جهنم دست های هوس آلود بهشت است!
...
سرانجام میروی و من هنوز در فکرم ... هنوز هزاران سوال دارم. باید پشت شیشه تنهاییت بمانم تا جواب سوالهایم را بدهی ... ولی بیم آن دارم که باز بیایی و به نقطه ای نامعلوم خیره شوی و مرا نبینی .... شکسته تر از قبل ... مبهم تر از قبل .............
پ.ن: در برخی مناطق کشور هلند مراکز خدمات جنـسی همانند فروشگاهها ویترین دارند. روسـپـی ها برای جلب بیشتر مشتری با ظاهری نامناسب در ویترین قرار داده می شوند و مشتری ها آنها را سفارش میدهند ...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۲ ساعت 23 توسط ترول
ترول شخصیتهای کاریکاتوری هستند که اخیرا خیلی فراگیر شدن. ویژگی منحصر به فرد این کاریکاتورها اینه که احساسات شخصیت توی چهره ش دیده میشه! و این برای مایی که همیشه به جای باطن، ظاهر همه رو میبینیم خیلی جذابه!