گاهی فکر میکنم کاش در روستایی دورافتاده متولد میشدم ...
صبحها گوسفندان را به چرا میبردم ...
ظهر را با لقمه ای نان و ماست میگذارندم ...
زیر آسمان خدا در سکوت و تنهایی مینشستم و مینگریستم و مینگریستم و هیچ صدایی به گوش نمیرسید ...
و شب را با امید وصال دختر کدخدا صبح میکردم ... او که زیباترین و زیباترین است ...
...
...
...
بگذریم ... همه کارهای دنیا بر سرم خراب شده ... در دنیای تصنعی پوچ مدرن غرق شده ام و فقط نابود شدنم را نظاره میکنم ...
لعنت به همه دنیا ... لعنت به فقیر و غنی ... لعنت به قوی و ضعیف ... لعنت به بد و خوب ... میخواهم در بی معنایی مطلق زندگی کنم